آرشیو برای: "اسفند 1396, 27"
حکایت
بزرگی گفت : وابسته به خدا شوید . پرسیدم : چطوری ؟ گفت : چطوری وابسته به یه نفر میشی ؟ گفتم : وقتی زیاد باهاش حرف می زنم زیاد میرم و میام . گفت : آفرین .زیاد با خدا حرف بزن . زیاد با خدا رفت و آمد کن بیشتر »
حدیث نبوی14
برخی از خویشاوندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از ایشان پرسیدند: ای رسول خدا! آیا در روز قیامت، انسان، افراد نزدیک خویش را به یاد میآورد؟ فرمود: در سه جایگاه است که هیچ کسی، دیگری را به یاد نمی آورد: زمانی که شخص در برابر ترازوی اعمال قرار… بیشتر »
درمحضر استاد
حجةالاسلام فاطمی نیا: سحرها را از دست ندهید؛ ولو دو رکعت هم اگر میتوانید نماز (نافله شب) بخوانید. در این زمانه هم که به برکت موبایل و تلویزیون و… اکثر مردم تا نیمه شب مشغول و سرگرم هستند! سحرها را ضایع نکنیم، اگر نماز مستحبی هم نخواندیم، حداقل… بیشتر »
حکایت
حکایت کرده اند٬ بزرگمهر٬ هرروز صبح زود خدمت انوشیروان می رفت٬ پس از ادای احترام٬رو در روی انوشیروان می گفت: سحر خیز باش تا کامروا گردی… شبی٬ انوشیروان به سرداران نظامی اش٬ دستور داد تا نیمه شب بیدار شوندو سر راه بزرگمهر٬ منتظر بمانند.چون پیش از… بیشتر »
حکایت
خدایی که تو میپرستی…! حکایت است که پادشاهی از وزیر خداپرستش پرسید: بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد، و چه کار می کند؟ و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی. وزیر سر در گریبان به خانه رفت. وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال… بیشتر »
حکایت
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم فرما شد، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت: آری من مسلمانم.جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا… پیرمرد… بیشتر »
حکایت
مردی به نزد حلوا فروشی رفت و گفت: مقداری حلوای نسیه به من بده حلوا فروش قدری حلوا برایش در کفه ترازو گذاشت و گفت : امتحان کن ببین خوب است یا نه. مرد گفت:روزه ام، باشد موقع افطار حلوا فروش گفت: هنوز 10 روز به ماه رمضان مانده ؛ چطور است که حالا روزه… بیشتر »

